تبليغاتX
ادبيات مدرن

ادبيات مدرن

این تویی و تکرارها

 

او برای خود بود برای خودش زندگی می کرد . این تردید بارها دچار وحشتش کرده بود که خودخواه است .که بی همه چیز می شود گاهی اوقات، اما کشف خودش و درونش اجازه نمی داد به دیگران بنگرد .

بردیا آرام در خانه را باز کرد .کفشهایش را که بیرون در  از پادر اورده بود توی جاکفشی گذاشت.آرام در و بست، دیر وقت که به خانه می امد سعی می کرد کسی از اهل خانه را بیدار نکند.به اشپزخونه سری زد .از توی یخچال شیشه اب رو برداشت و سر کشید.

خنک بود. گلویش و بعد دماغش خنکی اب را حس کرد.لباسش را کند ولباس راحتی پوشید.می شد فهمید که امشب شبی دیگر است می شد حس کرد این شبها برای همه هست ولی از کنارش به راحتی رد می شوند و نیم نگاهی هم نمی کنند.روی کاناپه ولو شد هجی کرد کلمات رو فکر کرد به کلمات، بلغورشان کرد .پشت سر هم که واژگان می ایند چه می شود که زیبا می شوند فعلی توی مخش نبود هم می زد و می گفت یک لحظه فکر کرد شاعر شده اما خیلی زود به حماقت خودش پی برد.اما این حال چه بود نه سرش گرم یود از عرق نه قدم زدنهایی با سری پایین زیر چنارهای خیابان بود انگار درد می گرفت جایی توی سینه اش می سوخت از غمی که نبود شاید بود اما پنهان

 از کیفش که کنار کاناپه ولو بود روزنامه ای بیرون کشید شاید خطهای منظم روزنامه جلوی این هزیانها را بگیرد. اولین پاراگراف حالش را بد کرد آن بهم ریختگی رفت جایش تهوع امد به سمت توالت دوید بالا اورد نه هزیانها را پارگرافهای منظم سر خورد روی سرامیکهای توالت دستمالی برداشت پاک کرد کثافتها را رنگش پریده بود شام نخورده بود اشتها جایش را به دل دردهایی شدید داده بود این روزها

راه رفت از در آشپزخونه شروع کرد تا اتاق خواب مادرش تکرار کرد رفت و برگشت حالا جمله شده بودند این تویی وتکرارها این فقط تویی نه کسی تویی و

 رفت روی کاناپه دوباره ،از اونجا پاهای مادرش روی تخت پیدا بود پاهایی که سالها راه رفته بود کشیده شده بود به دنبال پدری که هی می کشید هم خانواده را هم آن بقول خودش جنس اعلا را و حالا ازدور که نگاه می کردی پاها می گفت خسته ام وا مانده شده ام خاک برسر

حالش بهتر شده بود حالا دوباره همون کلمات بهم ریخته امده بودند دنبال کاغذ گشت فکر کرد روی کاغذ که بیایند تمام می شوند نوشت اولی دومی سومی دیگر نیامد کاغذ را مچاله کرد انداخت توی سطل اشغالی رفت که بخوابد .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 7:28 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |


دربرابرش آینه بود

کتاب بود

 من کیستم

خاک قبر کیستم

چشم فرو می بست

و اینک

         حقیقت دستمالی شده بود

کنج دیوار افتاده بود

آبروی دنیا را با فشار داخل بطری ابلیمو کرده بودند

شاید جرعه ای من هم

تو مست شدی

همیشه تکرار می شود ماجراهای ننگین

و من سوپر استار این نگاتیوهای کهنه ام

دق می کنم با یک       قهوه ترک تلخ

خال ترک را ندانم

من ماجرای هر روز گم شده ام

تو در پس هر ماجرا

هیجان پریدن     دوباره می لرزاند عرش مرا

خم می شوم تا کمر

می لرزد پاهای ناتوان

کسی فریاد می زند انگار

داد می زند

در تو بزار

            خفه بمیر

پر مدعا

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 14:51 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |


و تو هي گم مي شوي
سايه هاي در هم تنيده
هاشور مي زند
بر سنگفرشهايي كه با هم رفتيمشان
آخرين شعاع خورشيد مي تابد بر روي نيمكت خالي
الان ساعت بيست دقيقه لعنتي به ضربان تند است
به دوازده مانده هنوز
پايي كه روي پا بند نمي شود
دستي كه مي گردد به د نبال دايره اي توخالي
سري كه مي چرخد بي هدف
و يك بار ديگر
مي خندد به بازي روزگار
كودكانه من
ده دقيقه اي مانده به بازيگوشي من
رديف مي شوند شمشادهاي تازه سلماني شده
و مي رقصد روي چمنها دختركي با روبان صورتي
ثانيه ها تو را نشان مي دهند
و نمي ايي هنوز مانده چندي من را دق مرگ كني
وهم ات از خيابان بيجا نيست
ترس دارد حق داري
خيابان ابستن اشوب است
وا‍‍ژه اي كه هيچ گاه تقدس نيافته
رنگ عوض مي كند
اسم عوض مي كند
ادم مي كشد
مواد مي فروشد
سالهاست كه در خود عشق نمي بيند
خيابان تن فروش است
ادم فروش است
حالا پنج انگشت ات تكان مي خورد روبروي صورتم
و دو شبحي كه سراب مي شويم در پياده رو

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 9:32 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |


يك بار هم كه شده وزن قلم شو

بشين كنار من

بزن ضرب اهنگ را با انگشتان ظريفت

بر روي ميز

كمي بعدتر تو مانده اي

يك صدا ومن

دو«ميم»يك«الف»

 

يك فاصله

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 8:58 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |



« وین چن زینو »

وینچن زینو نمیره بازار توی فریولی
ساز و آواز نیس ناقوس می زنن توی فریولی
وقتی می بینه یه گدای مفلوک توی میدون فریولی
میره پناه دیوار و پیرهنشو بهش میده
یا وقتی که یه بدبخت تنهاس توی فریولی
.دم غروبی شاد و خندون قلبشو بهش میده خدافِظ مامان... خدافِظ بابا... می رم از فریولی
میرم امریکا... یه ناکجاباد پر زرق و برق پوچ
قطاره که میره منو می بره لب دریای آبی
.اما غمگینه بی کس و تنها جون کندن دور از فریولی پی یر پائولو پازولینی

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 10:55 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |


.......................

................................

مرد انتها خيره به جاده

به كام مرگ
پوسيده بود تلاشي براي نان و اكنون هزاره حماقت طي دو سه كانال تلوزيوني

معنا مي شود

فرقي نمي كند چاره كار طناب باشد يا فروختن به بهاي خيار
گاهي حراج مي شود عاطفه

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 10:21 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |


زندگی یعنی دو سه قدم مانده به صبح

خوابیدن

یعنی گل میخک

توی جیب خالی

زندگی خش خش یک کاغذ

زیر دستی است که میلرزد

چشمهایی که بیتاب تو هی می گرید

زندگی جسد نمناک کفتاریست

که به من می خندد

و تو هرگز به فراموشی ان شب

نفهمیدی که چه کس

بار سفر می بندد

زندگی حلقه داریست که در دست

سیاه و پشمالو

پی گردن بره هر سو می گردد

در پی واژه گم شد شاعر

بو هرجایی

کثافت

باز هم سیب می گندد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 16:36 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |


دوباره شو پيش چشم من بيا

بيا به خاك مي نشينم اين بار

بيا سكوت مي كنم تورا سجود

همين ترانه مانده است به چشم گاو

براي هر نفس هنوز هم تورا سرود مي كنم

نكش به خط راست خط

كمي به انحنا برس

بروي چشمهاي من دست بكش

اشكهاي من هنوز هم

تورا انعكاس مي كند

التماس مي كند

بشين همين كناره ها

بشين بگوهنوز هم

بگوكه مانده اي

داستان امشب مرا نخوانده اي

وداع تو به رنگ خون

غروب بود

طلوع بود

دروغ بود

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 10:40 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |


دست روي دست بزارو دوباره به فصيحت آخرين كلام
مرده بر دار حديث سالها رفته و دوباره كسي را انگار
اين دور برها تركه مي كوبند و البالو مي تپانند
گذشه از سر تنديس بلورين زني كه شير مي داد
شايد شير مي دوشيد
از سر انگشت قداره هم اينك ريخت دوباره قطره اي
مسموع گردانيد فضاي بدون حركت را از يك اه شايد واي
دستمال خوني كدامين فاحشه است كه بر چشمان دنيا بسته اند
به لجن كشيده شد لغت، تبريك مي گويمتان
عدالت
كاش ماركس را ننه نزايده بود
فريب كه مي خوريم يك جايي درد مي گيرد
پس گردن نيست بالاتر يا پايين تر شايد
فضا كه مه الود مي شود بايد بوسيد
بويد دست كشيد
فضا كه مه الود مي شود بايد شاشيد
بايد دولا كرد سوار شد يا به روي همه دنبا
به ابعاد چراغهاي مه شكن چاقو كشيد عربده كشيد
و حال نگاه كن منشور مي شود حماقت
انعكاس مي یابد صداي عرعر
نمك مي شود روي چرك دل
زخم بستر است اين دردها ان هم لاي ماتحت پايين تر بالا تر

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 10:15 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |


اين گفتگو بين من و تو اون در چندين نشريه معتبر چاپ شده البته اون جنبه نداشته وپي در پي در فكر مصاحبه هاي ديگر است. اما من و تو در بند اين دگوري بازي ها نيستيم. ختم كلام اينكه اين جريده را هم، من و تو اون مي خوانديم يعني كس ديگه اي كه سواد ندارد توي اين ده كوره،
تو البته يادم هست براي يه عده در ميدان گاهي  كه بز ها را مي آوردند براي فروش خواندي اما بز ها مجال ندادندو كاغذ ها را از دستت ربودندو بلعيدند. اما اون زرنگتر بود رفت اون ور روزي كه ديدمش دارد مي رود هي پشتش را نگاه مي كرد. كه كسي نبيندتش، رفت بعدها صداي تقه اش در امد، كه بند از كمر دختر كد خدا گشوده يه مدت ديگر با خود كدخدا البته بر اثر گفتگو هاي زياد از جنس گفتگوي ما كه انجا چاپ گشته بود اين مسائل عادي مي نمود. اما من و تو، آن گفتگوي لعنتي شد الت شد چماق شد سند كوس رسوايي كه مي شد تپاند مي شد فرود آورد  يا نواخت مخصوصا آن جدال بر سر بز گر كه خيلي بغرنج بود و محصول يك فرضيه  مهم يا آن لحظه كه تو از فرط عصبانيت بخاطر زير بنابودن گاو ننه تان و روبنا بودن سينه هاي بلغيس كلي جنجال بپا كردي و هي اين بنده خدا اون پا فشاري مي كرد بر زير بننا بودن بلغيس اما من هم بيكار ننشستم و گفتم از ميراث چندين هزار ساله قلعه كل دختر كه در آيين ما چه مكاني بوده و چه شرابها و چه شيخ هاو هي، هوي هاي چنين وچنان از اينكه درآن دوران زرد رنگ ملت پپسي مي خوردند يا حتي بيمه وكالت مي شدند نظام مهندسي بود ما داشتيم بخدا ما داشتيم اين ما بوديم ما بوديم يادم هست كه در آن گفتگو گفتم اينها را، اما اون مي گفت هي هم مي گفت چرا نمي گي بلغيس هم زياد داشتيم پسركان آغا منش هم
زياد داشتيم هي با لهجه البته مي گفت« بگو دوست مي داشتيم بگو دوست مي داشتيم»
اما گفتگويي بود ها جريده را پر كرده بوديم حسابي  از بحث هاي كه
مي توانست در يكدم و به يك فوت از پايه و بنيان فرو بريزد چي را بريزد . همان بنيان را ديگر مگر نمي خواستيم بريزد.
حالا من و تو با هم هر روز از سر آشيبي تپه اي كه بر فراز آن امام زاده اي هست بالا مي رويم بحث هايمان را ادامه مي دهيم اون هم بعضي مواقع از اون ور مي ايد اخرين بار يك فيلم هم ساخت كه بيشتر صحنه ها من بودم تو در حال رفتن به سمت امام زاده با لوكيشني زيبا و سر سبز اما هنوز تو مي گي بلغيس روبنا ست و اين بار كه اون فيلم ساخت. اون ور، دختر بلغيس زير پسر بننا بود.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 8:50 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اشکان ابراهیمی ماشاتوکی
متولد بیست و نهم آبان هزارو سیصد و پنجاه و هفت
لیسانس علوم سیاسی
عضو کانون نویسندگان جوان


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

داداش کوچیکه
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

خرداد 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
خرداد 1385


آرشیو موضوعی

گاه شعرهایم
داستان کوتاهش


پیوندها

داداش کوچیکه
پاییز صحرا
ققنوس مهربانم
دختری از جزایره ی دیگران (ميدانم كه ديگر نيست)
ديوانه
خونه خالیست اینم شد اسم
تا کی باید رفت
مخلوق
وقايع اتفاقيه
پاورچین تا عشق
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin