|
وصدای تو که می گفتی آفرین خوبه ،همون و می خوام اون باید از اون ترشاش باشه و من که پا به پا می کردم روی نوک پنجه می شدم دست دراز می کردم تا آنجا که سرم گیج می رفت ولی می گرفتمش بعد به تکانی از درخت کنده می شد و تو می خندیدی انار را از دستم می گرفتی دندانهای سفید درشت را در بدن سبزش فرو می کردی چقدر بامزه می شد آن صورت وقتی ترش می شد دهانت، انار را نصف می کردی برای من و خودت من زیاد اهلش نبودم اما تو همه ان دانه های انار را بردی با خودت؛ حالا درخت انار ترش با همان قد کوتاه اخموو بد قلق ایستاده بیست و یادم نیست جند سالی است ایستاده نوک پا نمی شوم که انارها را بچینم خشک می شوند و می افتند بعضی اوقات این بچه های همسایه می ایند.نه برای انار چیدن و با هم خوردن و ادای ترش و شیرین دراوردن می ایند تا از شاخه ها آویزان شوند مرض دارند انگار همه اش در فکر کندن و آتش زدنند .ترش بود انارها با خودت بردیشان؛ الان که فکر می کنم می بینم بعد از آن که ترش می شد دهانت یا دهانم گسی هم می امد پشتش یکجور اینکه حالت رابگیرد زیاد امیدوار نشویم به ماندگاری آن ترش بودن یا شیرینی خنده هایمان غروبها را خوب یادم هست نشستن پای پله های ایوان و من که در فکر گرفتن دستهایت بودم تو که شیطنت می کردی و دستهایت را می کشیدی تا اینکه گذشت دو سالی را خوش بودیم همین دو سال بود خوب یادم می اید چند وقتی بود که به کله پدر و مادرت افتاده بود بروید. بروید آن دور ها تو هم جو زده شده بودی هی انگلیسی بلغور می کردی دیگر نه انار ترشها را می دیدی نه دستهایت را توی دستهایم می گذاشتی منم دیگر حال نوک پا شدن و انار چیدن نداشتم خبر ها می رسید بعد از فرار دایی ات به انطرفها همه فیلشان یاد هندوستان کرد دایی ات بعد از اولین سربازگیری برای جنگ رفت تو و پدرو مادرت بعد از اولین موشک اما ما ماندیم یعنی چند باری بحث اش شد که برویم ولی توی ژن ما نبود رفتن یکجور برایمان بی تفاوتی بود موشکها می افتاد انار ها هم، حالا چند سالی هم گذشته از جنگ از بعد جنگ از آمدن یه آقایی که می گفت آزادی، حرمت انسان از روشنفکری من از کودکی ما از رفتن تو از اخرین باری که برام میل زدی از اخرین باری که انار چیدم و از دستم افتاد.می خوان بیان ببرندم کجایش را نمی دونم اما توی اخری نوشته هام از انارهای ریخته گفتم از انار هایی که پوزه موشها توشون افتاده از شکستن پاههایی که نوک پا نمی شوند انار نمی چینند دستهایی که دستی در دست نمی گیرند . می خواهد چشم بند بزند قبل چشم بند چشمم به درختمان می افتد تک اناری آویزان است اجازه می گیرم برای کندنش نوک پا می شوم دستم نمی رسد چشم بند در دست نوک پا می شود اما تا انار را می چیند زیر پا له اش می کند می گوید راه بیافت ....... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 14:47 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |
این تویی و تکرارها او برای خود بود برای خودش زندگی می کرد . این تردید بارها دچار وحشتش کرده بود که خودخواه است .که بی همه چیز می شود گاهی اوقات، اما کشف خودش و درونش اجازه نمی داد به دیگران بنگرد . بردیا آرام در خانه را باز کرد .کفشهایش را که بیرون در از پادر اورده بود توی جاکفشی گذاشت.آرام در و بست، دیر وقت که به خانه می امد سعی می کرد کسی از اهل خانه را بیدار نکند.به اشپزخونه سری زد .از توی یخچال شیشه اب رو برداشت و سر کشید. خنک بود. گلویش و بعد دماغش خنکی اب را حس کرد.لباسش را کند ولباس راحتی پوشید.می شد فهمید که امشب شبی دیگر است می شد حس کرد این شبها برای همه هست ولی از کنارش به راحتی رد می شوند و نیم نگاهی هم نمی کنند.روی کاناپه ولو شد هجی کرد کلمات رو فکر کرد به کلمات، بلغورشان کرد .پشت سر هم که واژگان می ایند چه می شود که زیبا می شوند فعلی توی مخش نبود هم می زد و می گفت یک لحظه فکر کرد شاعر شده اما خیلی زود به حماقت خودش پی برد.اما این حال چه بود نه سرش گرم یود از عرق نه قدم زدنهایی با سری پایین زیر چنارهای خیابان بود انگار درد می گرفت جایی توی سینه اش می سوخت از غمی که نبود شاید بود اما پنهان از کیفش که کنار کاناپه ولو بود روزنامه ای بیرون کشید شاید خطهای منظم روزنامه جلوی این هزیانها را بگیرد. اولین پاراگراف حالش را بد کرد آن بهم ریختگی رفت جایش تهوع امد به سمت توالت دوید بالا اورد نه هزیانها را پارگرافهای منظم سر خورد روی سرامیکهای توالت دستمالی برداشت پاک کرد کثافتها را رنگش پریده بود شام نخورده بود اشتها جایش را به دل دردهایی شدید داده بود این روزها راه رفت از در آشپزخونه شروع کرد تا اتاق خواب مادرش تکرار کرد رفت و برگشت حالا جمله شده بودند این تویی وتکرارها این فقط تویی نه کسی تویی و رفت روی کاناپه دوباره ،از اونجا پاهای مادرش روی تخت پیدا بود پاهایی که سالها راه رفته بود کشیده شده بود به دنبال پدری که هی می کشید هم خانواده را هم آن بقول خودش جنس اعلا را و حالا ازدور که نگاه می کردی پاها می گفت خسته ام وا مانده شده ام خاک برسر حالش بهتر شده بود حالا دوباره همون کلمات بهم ریخته امده بودند دنبال کاغذ گشت فکر کرد روی کاغذ که بیایند تمام می شوند نوشت اولی دومی سومی دیگر نیامد کاغذ را مچاله کرد انداخت توی سطل اشغالی رفت که بخوابد . + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 7:28 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |
دربرابرش آینه بود کتاب بود من کیستم خاک قبر کیستم چشم فرو می بست و اینک حقیقت دستمالی شده بود کنج دیوار افتاده بود آبروی دنیا را با فشار داخل بطری ابلیمو کرده بودند شاید جرعه ای من هم تو مست شدی همیشه تکرار می شود ماجراهای ننگین و من سوپر استار این نگاتیوهای کهنه ام دق می کنم با یک قهوه ترک تلخ خال ترک را ندانم من ماجرای هر روز گم شده ام تو در پس هر ماجرا هیجان پریدن دوباره می لرزاند عرش مرا خم می شوم تا کمر می لرزد پاهای ناتوان کسی فریاد می زند انگار داد می زند در تو بزار خفه بمیر پر مدعا + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 14:51 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |
و تو هي گم مي شوي + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 9:32 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |
يك بار هم كه شده وزن قلم شو بشين كنار من بزن ضرب اهنگ را با انگشتان ظريفت بر روي ميز كمي بعدتر تو مانده اي يك صدا ومن دو«ميم»يك«الف»
يك فاصله + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 8:58 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |
وینچن زینو نمیره بازار توی فریولی + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 10:55 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |
....................... ................................ مرد انتها خيره به جاده به كام مرگ معنا مي شود فرقي نمي كند چاره كار طناب باشد يا فروختن به بهاي خيار + نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 10:21 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |
زندگی یعنی دو سه قدم مانده به صبح خوابیدن یعنی گل میخک توی جیب خالی زندگی خش خش یک کاغذ زیر دستی است که میلرزد چشمهایی که بیتاب تو هی می گرید زندگی جسد نمناک کفتاریست که به من می خندد و تو هرگز به فراموشی ان شب نفهمیدی که چه کس بار سفر می بندد زندگی حلقه داریست که در دست سیاه و پشمالو پی گردن بره هر سو می گردد در پی واژه گم شد شاعر بو هرجایی کثافت باز هم سیب می گندد + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 16:36 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |
دوباره شو پيش چشم من بيا بيا به خاك مي نشينم اين بار بيا سكوت مي كنم تورا سجود همين ترانه مانده است به چشم گاو براي هر نفس هنوز هم تورا سرود مي كنم نكش به خط راست خط كمي به انحنا برس بروي چشمهاي من دست بكش اشكهاي من هنوز هم تورا انعكاس مي كند التماس مي كند بشين همين كناره ها بشين بگوهنوز هم بگوكه مانده اي داستان امشب مرا نخوانده اي وداع تو به رنگ خون غروب بود طلوع بود دروغ بود + نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 10:40 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |
دست روي دست بزارو دوباره به فصيحت آخرين كلام + نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 10:15 توسط اشكان ابراهيمي ماشاتوكي |
|
| ||||||